صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
گفتم: بنخفتی، شهر!
احمد شاملو حيران بودم همه شب آنقدر این روزها دچار استرسم که نمی دونم چی باید نوشت
همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر ِ بيدار
كه پیسوز چشمانش میسوخت و
انديشهی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
لَخت لَخت
آسمانِ سياه را میانباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
كه فضا را.
شهر بيدار را
كه آواز دهانش
تنها
همهمهی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بیخواب
با پیسوز پُر دودِ بيداریاش
در شبِ قدری چنان.
در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
به نجوا
نگرانِ چه بودی؟
گفتند:
برآمدن روز را
به دعا
شب زندهداری كرديم.
مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.
گفتم:
حاجتروا شديد
كه آنک سپيده!
به آهی گفتند: كنون
به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب میزنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.
۸ فروردین ۱۳۷۳
باشد که این زمستان که آغازش ، در این گرمای زمستان استخوانها را می ترکاند تمام شود.
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
2 نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:41  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.