تبليغاتX
سیزده بدر

 

 

بهار نزدیک می شود و سرما کم کم پایش را دراز می کند
با خود می اندیشم که اگر مه تا صبح می پایید
چه می شد
شب تار را می گوییم
و رویاهایت را در قلم می نهم
دیگر چه مانده است که برایش امید داشت
اندکی صبر، شاید گمان می بردم، که سحر نزدیک است
نه در ماندن اسراری داشت و نه در رفتن
 اما انتخاب کرد
انچه را اخلاق نامیدند
باشد تا مگر آینده از آن ما

2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 16:13  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.